تبليغاتX
شــــــــــعر نـــــــــــــو (شعر سپید)
آی آدمها !


من می آیم از دلخستگیها روزی


می آیم از پشت کوه بارانی اشک


بدون حتی تکه ای لبخند


غصه ها مرا در خویش

چند روزی است کشته


 و یاری که مرا 

چشمش خورشید بود!


به بی رحمی

 در آتش نگاه خویش مرا سوخته


ولی وقت  این سوختن هم  


دعایم زیر لب این بود


خدایا!


چشمش از هرزه گران پیش دار
....

ندایی آمد


می گفت روزی زنده خواهی شد


پس ای آدمها!


من می آیم


کمی انتظار


کمی صبر

+ نوشته شده توسط خزان در و ساعت |

دلم برات تنگ شده

خیلی تنهام خیلی

اما من

من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم

      به فاصله ها فكر نميكنم ميدوني چرا؟؟ آخه

 جاي نگاهت رو نگاهم مونده،هنوز عطر دستات روکه هیچوقت نذاشتی لمسشون کنم

 از دستای خالی موندم ميتونم استشمام كنم

           رد احساست روي دلم جا مونده ، ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم

      چشماي نجیبت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن

 حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟

چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني

ميدوني كه هميشه با مني،ميدوني كه تو

توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي

آخه  تو،توي قلب مني

                     آره!تو قلب من

براي همينه كه هميشه با مني،براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي

               براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم

 آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه

                               هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم،ديگه نميتونم تحمل كنم

 دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم

        دستامو كه بو ميكنم مست ميشم،مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم

            و آخر همهء اينها به يه چيز ميرسم،به  تو

 آره،به تو....

  اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه،اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم

         اونوقت ديگه تنها نيستم

حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم

     به اين تنهايي دل بستم ،حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست

  پر از ياد عشقه

                                                  پر از اشكهاي گرم عاشقونه.

+ نوشته شده توسط خزان در و ساعت |

شيرين لبي شيرين تبار

مستُ مي الودُ و خمار

مه پاره اي بي بندُ و بار

با عشوه هاي بي شمار

هم کرده ياران را ملول

هم برده از دلها قرار

مجنون مه رويان کنار

تو يار بي همتا کنار

زلفت چو افشون مي کني

ما را پريشان مي کني

آخر من از گيسوي تو

خود را بياويزم به دار

ياران هوار،مردم هوار

از دست اين بي بندُ بار

از دست اين ديوانه يار

از کف به دادم اعتبار

مي مي زنم،مي مي زنم

جام پيا پي مي زنم

هي مي زنم هي مي زنم بي اختيار

کندوي کامت را بيار

در کام بيمارم گذار

تا جان فزايد کام تو

در جان اين دلخستهء بشکسته تار

 

 

+ نوشته شده توسط خزان در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM